عشق نافرجام
همه چی از هر کجا
معنی تنهایی رو وقتی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغه میگه: هر چقدر میخوای نوکم بزن ولی تنهام نزار...
به سلامتی بهروز وثوقی که گفت رفیق آلوچه نیست بهش نمک بزنی پسر همسایه نیست بهش کلک بزنی دختر نیست بهش چشمک بزنی!! رفیق مقدسه باید جلوش زانو بزی..... ما جام رفاقت با هر که نوش کنیم نا مرد روزگاریم اگر او را فراموش کنیم چقدر کوشیدند که آغوش و بوسه را از عشق حذف کنند اما فقط عشق را از آغوش و بوسه حذف کردند تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... دوستت دارم هدیه ایست که هر قلبی فهم گرفتنش را ندارد مگسی را کشتم رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت مــــن دیوانه ی آن لحظـــه ای هستم که تو دلتنگم شوی باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم و از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا....
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان...قیمتی دارد که هر کس توان پرداختنش را ندارد
جمله ی کوتاهیست که هر کس لیاقت شنیدنش را ندارد...
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!
با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم
داد بزنم : به خاطر تو
بهش گفتم: بخاطر هیچ کس
پرسید: پس به خاطر چی زنده هستی؟
با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو
با یک بغض غمگین
گفتم : به خاطر هیچ چیز
ازش پرسیدم: تو به خاطر کی زنده هستی؟
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود
گفت: بخاطر کسی که به خاطره هیچ زنده است
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
و محـــکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسی ام
و من نگذارم...
عشق من